نمی دونین با چه عشقی اون دو تا چوب چینی رو گرفته بود تو دستای کوچیکشو سعی می کرد مثل یانگوم اینا غذا بخوره...سعی می کرد با اونا یه خرما برداره...برداشت و کلی ذوق کرد و صدای قهقهه ش تو اتاق پیچید دوباره رفت این کار رو بکنه و سه باره و ...
ای کاش منم مثل بچه ها با این چیزهای کوچیک انقدر ذوق می کردیم...
----
دستاشو آورد جلو گفت: بفرمائید...
گفتم : مرسی خانوم خوشگله ، اسمت چیه؟
{از این پرسش م کلی خوشحال شد}
با یه لبخند زیبا جواب داد: شیــــــــــدا

پ.ن:ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی!